هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

خبرای این 2 هفته

سلام عزیزدلم مامان جونم بالاخره بعد از ٢ هفته غیبت اومدم اونم چه اومدنی با کلی خبرای خوب و کمی هم بد.البته خوباش بیشتره  هفته اول خوب بود هستی و مامان و بابا رفتن پارک شهربازی.دختر قشنگم واسه اولین بار رفتن به شهربازی رو تجربه کرد.قبل از اینکه به پارک برسیم توی ماشین داشتی چرت میزدی نازنینم اما همین که رسیدیم داخل پارک و اون همه چراغای رنگی رو دیدی خواب از سرت پرید و شروع کردی به شیطونی کردن نفسم. بابایی هم رفت سمت دارت به امید اینکه اون عروسک بزرگه رو واست جایزه ببره ٤ سری پرتاب کرد اما تنها چیزی که تونست جایزه ببره ١ پوستر بود که عکسش رو واست میذارم گل قشنگم. شب خوبی بود و خوش گذشت.هرکس از کنار کالسکت رد میشد کلی قربون...
23 مهر 1392

اندر احوالات هستی هشت ماهه

سلام مامان جون هشت ماهگيت مبارك دختر نازم.واي هشت ماه از لحظه تولدت گذشته عزيزم.هستي هشت ماهه من بزرگ شده و هر لحظه از لحظه قبل دوست داشتني تر.الان حدود 2 هفته ست كه مدل گريه كردنت عوض شده.هر وقت چيزي رو ميخواي يا كاري با من و بابا داري با 1 فرياد اعتراض آميز ما رو صدا ميكني كه خيلي قشنگه.آدم واقعا احساس ميكنه كه داري باهاش دعوا ميكني.هروقت از اين مدل جيغا ميزني من برميگردم و بهت ميگم چيه مامان چي شده چي ميخواي اون وقت يه لبخند رضايت بخش ميزني مثل آدمايي كه برنده شدن و به هدفشون رسيدن.عاششششششششششششق اون لبخندتم نفسم. ديگه اينكه  آبميوه  و سيب زميني سرخ كرده و هلو و غذايي كه توش كره باشه خيلي دوست داري.از بين رنگا هم به رنگ سبز تو...
7 مهر 1392

هستی به پیش دبستانی میره!!!!!!!!

سلام نفس قشنگ من  ١ روز قبل از مهر آجی نرگس دختر عمه میخواست بره پیش دبستانی اما به مامانش گفته بود تا هستی نباشه من نمیرم.واسه همین عمه زنگ زد و گفت اگه میشه فردا بیاین اینجا و نرگس رو ببرین پیش دبستانی.منم گفتم باشه .صبح عمو مجید اومد دنبالمون و رفتیم اندیمشک که با آجی نرگس بریم مدرسه.تا رسیدیم اونجا و بچه ها رو دیدی با اینکه خیلی خوابت میومد کلی ذوق کردی و خوشت اومد.چندتا عکس از تو و آجی گرفتم که میذارمشون واست نازنین دخترم       ...
7 مهر 1392

شکموی خونه ما

سلام سلام نازنین دخمل من فرداي روزي كه از اهواز برگشتيم چون دكتر  واسه من آزمايش نوشته بود و بابايي فرصت نداشت كه بريم آزمايشگاه واسه همين تصميم گرفتم كه خودمون 2 تا با هم بريم بيرون. آمادت كردم و يكي از لباساي جديدت رو كردم تنت گذاشتمت توي آغوش بند و رفتيم. به آزمايشگاه كه رسيديم موقعي كه  خانمه داشت از دستم نمونه ميگرفت اينقدر لول خوردي كه بميرم نزديك بود سوزن بره توي دستت.خدا رحم كرد بهمون قشنگم. موقع برگشتن بردمت پلاسكو تا كمي خريد كنم اين قدر ذوق كرده بودي منم بردمت قسمت اسباب بازيا و به سليقه خودت واست توپ خريدم.فكر كنم رنگ سبز رو بيشتر دوست داري آخه معمولا به چيزاي سبز علاقه بيشتري نشون ميدي.بعدش رفتيم مغازه بابابزرگ ...
6 مهر 1392

اولين مسافرت دونفره ي هستي و مامان

سلام عزيزدلمممممممممممم قربونت برم كه هر روز داري از روز قبل شيطون تر ميشي نازنينم. چند روز بعد از اينكه از اهواز برگشتيم خونمون دختر قشنگ مامان تب كرد و حسابي وضعيت مزاجيت هم بهم خورد اينقدر كه من و بابا نگران شديم و برديمت دكتر.مامان بزرگ و عمه ميگفتن به خاطر دندوناته حتما ميخواي دندوناي بالاييت رو دربياري اما من دلم راضي نشد و بردمت دكتر.آقاي دكتر گفت كمي گلوت قرمزه اما جاي نگراني نيست با قطره نمكي بيني و شربت ايبوبروفن خوب ميشي.تازه ماماني هم خودش حسابي مريض شده بود تو هم كه حالت خوب نبود و دو شب بود كه خواب نداشتي .مادرجون از اهواز زنگ زد و گفت بياين اهواز پيش ما تا ازتون مواظبت كنم.منم از خدا خواسته به بابا گفتم بريم اما بابايي كه طبق...
6 مهر 1392

نی نی شکموی مامان

سلام سلام جینگیلی مامان  عزیزدلم بعد از اومدن از اهواز عمه کبری جون اومد خونمون و واست ١ مجسمه خیلی خوشگل آورد منم واست گذاشتمش توی دکورت نفسم. فردای اون روز قرار شد همه واسه شنا برن کنار رودخونه و به ما هم گفتن که بریم اما من که نگران بودم نکنه باز تو گرمت بشه و اذیت بشی گفتم نه ما نمیایم. اما عمه کبری خیلی اصرار کرد و گفت بیا ما مواظبش هستیم اگر هم خواستین زود برین واسه همین بابایی و من قبول کردیم و رفتیم اونجا. خوب بود و خوش گذشت. این دفعه توی کت آب نبود و بردمت داخل و گرمت نشد کمی هم آب بازی کردی و مهم تر از همه این که کلی هندونه خوردی عزیزکم. هرکاری کردم که از دستت درش بیارم نشد تا ازت میگرفتمش میزدی زیر گریه و حسابی سروصدا می کرد...
5 مهر 1392

روروک سواری دخمل گلم

سلام دختر قشنگ من بعد از اولین باری که دیگه تنهایی تونستی بشینی منم روروکت رو از خونه مامان بزرگ آوردم و گذاشتمت داخلش.قبلا هم گذاشته بودمت اما چون نمی تونستی خودت تنها بشینی دوست نداشتی و به سر اومدی پایین اما حالا خیلی خوشت اومد.قربونت برم که چه ذوقی می زدی.اول شروع کردی با تعجب به نگاه کردن اسباب بازی هایی که روی روروکت بودن.همین که پاهای کوچولوت رسید به زمین محکم خودت رو هل دادی اما عقب عقب.عزیزدلم یکم که بازی کردی خسته شدی و شروع کردی به غر زدن .منم که دیدیم اذیتی از تو روروک آوردمت بیرون.وقتی اومدم سمتت که بیارمت بیرون با خوشحالی هرچه تمام تر دستات رو به سمتم دراز کردی و لبخند رضایت قشنگی به لبای نازت نشست.    ...
31 شهريور 1392

بازم سفر به اهواز

سلام یکی یه دونه مامانی.قشنگ مامان می دونی که هر روز بیشتر از روز قبل عاشقت میشم عزیزکم؟ چندوقت پیش بابابزرگ واسه عمل جراحی می خواست بره اهواز.واسه همین ما هم همراه بابا جون و مامان بزرگ و آجی محدثه دختر عمه جون رفتیم اهواز. فردا صبحش من و آجی محدثه واسه انجام خریدای آجی واسه دانشگاش رفتیم بازار و تو رو گذاشتیم پیش مادرجون.از بازار 1 پیراهن صورتی خوشگل به سلیقه آجی خریدم برات.وقتی برگشتیم خونه مادرجون با خوشحالی پریدی بغلم عزیزم انگار می دونستی که منم خیلی دلم واست تنگ شده گل نازم. قرار بود من و تو چند روز بمونیم اهواز اما عمه کبری زنگ زد و گفت که از بروجرد اومده دزفول و دوست داره تو رو ببینه واسه همین فرداش برگشتیم دزفول .خدا رو شکر بابابزر...
31 شهريور 1392

دومین مروارید نفس مامان

 سلام خانم خانما .جینگیلی مامانی .بالاخره دومین مروارید جیگرطلای مامان هم دراومد.13 روز بعد از دندون اولی یعنی وقتی 6 ماه و 23 روزه شده بودی دومین دندونت هم دراومد عزیزدلم.با 2تا دندون کوچولوت خیلی خوردنی شدی نفسم ومخصوصا وقتی می خندی که دیگه میخوام از بامزگی گازت بگیرم اما دلم نمیاد عزییییییییییییییییییییززممممممممم. دندون موشی من خیلی دوست دارم. اما مامانی وقت نکرد همون موقع که مروارید قشنگت شروع به درخشیدن کرد ازت عکس بگیره گل نازم.اما حالا دیگه 2 تا مرواریدات بزرگ شدن و بالاخره با دردسر زیاد تونستم ازشون عکس بگیرم. قول میدم زود زود آش دندونیت رو درست کنم نفسم.ایشالا دندونای بالاییت هم به آسونی دندونای پایینیت دربیان زندگی مامانی. ...
29 شهريور 1392